آن سوی “توچال” روستاهایی هستند که هرکدام چون نگینی می درخشند. کوه ها در برشان گرفته اند. ابرها سایه مهر بر سرشان افکنده اند. درختان سرسبز و سایه گستر و بارور و زندگی بخشند. رودهای خروشان سنگ های عظیم را می غلطانند و به پیش می برند. گوسفندان با رنگ های دلخواه به چرا مشغول اند و از نوای دلکش بع بعشان و زنگوله های گردنشان، حالی به آدم دست می دهد که نمی توان به آسانی از این فضا دل کند و رفت.
یکی از این پاره های زمینی بهشت آسا “آهار” است. اهل دلان، پنجشنبه و آدینه اش را از دست نمی دهند. خودرواست که میدان ورودی اش را پر کرده و حتی کوچه های تنگ و پرشیبش را هم به تصرف خود درآورده است.
استر و الاغ که زمانی باربران کوهستان بودند و یاور آدم ها و زندگی ها را با کار خود رونق می دادند و در سرما و گرما بار و مسافر می آوردند و می بردند، هنوز خودی می نمایند اما با هجوم خودرو بیم آن می رود که از دید و زندگی مردم بیرون بروند و طبیعت را بی یار و یاور بگذارند.
باغ های پرثمر که با میوه های آلبالوو گیلاس و گردو و آلوچه، جلوه گری می کردند و عطر و طعم آنها به سرزمین های دوردست هم رسیده بود و شامه ها را نوازش می داد، گرفتار آهن و سیمان شده و از هرسو گسترده شده اند و فضای طبیعی و پاک روستا را گرفته اند و جمعیت را زیاد کرده اند و آب ها را آلوده.
اگر دوستداران طبیعت و دلسوزان مملکت نجنبند دیگر از این بوستان های بهشتی و سایه های پرعطوفتشان نشانی نخواهد ماند. هرچند که مردم آگاه و صاحب نظر “آهار” خود بهتر می دانند که روزگارشان به کجا می کشد.
“این سو کشان سوی خوشان آن سو کشان با ناخوشان”
گردنه ی “قوچک” را که برفراز “تهرانپارس” است، بگذرانیم به “لشکرک” می رسیم. راه راست به “لواسان” و چپ به “رودبار قصران” می رود. ستون خودروها است که می روند. گروهی به غذاخوری های کنار رودخانه که بازار مکاره ای است و شماری به سوی “دیزین” و جاده چالوس و جمعی دلبسته “شمیرانات”. ما از این دسته ی آخریم که خود را به “حاجی آباد” و “اوشان” تاریخی و در سرراه به “ایگل” عروس غنوده در آغوش البرز و به “آهار” زیباروی طناز می رسانیم.
از خودرو پیاده می شویم کوله ها را برمی داریم. هوای صبحگاه خنک است و روحبخش و آدم را به جنب و جوش وامی دارد. از میدان آغازین و پل ورودی می گذریم و راه میان بازار را که از کنار دکان ها و حسینیه و مسجد می رود، درپیش می گیریم. هرچه جلو می رویم خانه است و ویلا که تمام شدنی نیست. در این چند سال اخیر، ویلاها چون قارچی سمی از میان باغ ها سر بیرون آورده اند و به سوی جنوب و کنار رودخانه پیش رفته اند.
راه هفتاد و پنج دقیقه ای آهار به شکراب از کنار رود و گاه از میان صخره ها می گذرد. همه جا باغ است. زمین بایری نیست. وجود آب سرسبزی دره و کوهپایه را دوچندان کرده است. کم کم سر و صدای ناهنجار موتورها به گوش می رسد و خاک است که به هوا می رود و نفس ها را تنگ کرده اند.
تازگی ها سیلاب بهاری پاره ای از راه را خراب کرده و حتی به چند ویلا نیز آسیب رسانده. صدای خروشان رود و نوای جانبخش پرندگان روحی تازه می بخشند. جمع کوه و باغ و رود آنچنان صنعت بدیعی خلق کرده و منظره ای آفریده، توصیف ناشدنی. که باید رفت و سیر دید.
همنوردان این مسیر چشم نواز، نه تنها آدمی را خسته نمی کند بلکه خستگی را ازتن می زداید. ۲۰ دقیقه پایانی راه به سوی غرب می رود و سربالایی که تندی آنچنانی ندارد. راه باریکتر می شود البته با چند پیچ کوچک و بزرگ. آب نوشین از لوله ها روان است و به کاسه نیازی ندارد. که قدیمی های ما گفته اند، “آب چشمه با مشت”. بنوش تا رگ ها همه سرمست شوند.
اینک شکراب است و امامزاده اش و خیل مشتاقانش که در گوشه و کنار محوطه امامزاده نشسته اند و آتش برافروخته اند. “آتش شعله برکش، شعله دم فرومکش”. سلامی گرم می گوییم و تختی چوبی را که متولی امامزاده آقا سید مرتب کرده برمی گزینیم و برای صبحانه آماده می شویم. لطفی دارد در کنار چشمه نشستن و صدای ریزش آب را نیوشیدن و در جمع همنوردان خوردن و گپ زدن و دلبستن به حال و لذب بردن و از یاد بردن همه چیزهای ناخوش.
بهار و تابستان زمانی خوبی است برای شب مانی در محوطه امامزاده. در اتاق یا چادرهای گروهی؛ روز را به گردش در اطراف شکراب و به خصوص تماشای آبشار شکوهمند و به توچال نگریستن و یا به زیارت که “گروهی این گروهی آن پسندند”.
در مردادماه که تهران در آتش خورشید می سوزد اینجا باید خود را پوشاند و گرم نگه داشت و توت از درختان کهنسال آن چید و خورد زیرا کمتر ییلاقی این ویژگی ها را داراست. به هرروی “در خانه اگر کس است یک حرف بس است”.
می پرسم آیا می شود تنها به توچال و عظمتش نگریست و به دیدارش نرسید؟ آری “حق به دست شما است”. برمی خیزیم و کوله را مرتب می کنیم و گره کفش را محکم می بندیم که راهی در پیش داریم دشوار و پرشیب اما خوش منظر و مسحور کننده.
“بسم الله اگر حریف مایی”
از امامزاده بیرون می زنیم به چپ می رویم و سپس رو به جنوب و باغ های پر آلبالو و گیلاس را پشت سر می گذاریم. از بالای آبشار که سر به سنگ ها می زند و مردم پیرامونش در زیر آبشار به خواندن و پایکوبی ایستاده اند می گذریم. به رود که رسیدیم راه مالرو جنوب شرقی را پی می گیریم و خود را به “گوسفندسرا” و چشمه نزدیک به آن می رسانیم. آبی می خوریم و کیسه آب را پر می کنیم.
از چشمه ی گوسفندسرا تا چشمه بعدی که درست روبروی گوسفندسرا و در میان شکاف صخره ای است تقریبا یک ساعت راه است. چشمه در میان صخره قرارگرفته و پویش آن به توچال به آرامی انجام نمی شود. فقط کوهنوردان از این راه به قله صعود می کنند.
ما یال شرقی گوسفندسرا را در پیش می گیریم و پس از زمانی گام بر یال می گذاریم. بیشتر مسیر را ستون های سنگی کار گذاشته اند تا کوهنوردان با آرامش خاطر گام بردارند و لحظه لحظه خود را به قله نزدیک ببینند. برآمدگی های کوه را به سوی قله یکی یکی می پیماییم و در چهارمین ستون که از بقیه بلندتر است زمانی اتراق می کنیم و به دورنمای قله های شرقی و شمالی چشم می دوزیم. در شگفتیم که در گذشته چگونه این راه های سنگلاخی و ناهموار را درمی نوردیدند تا خود را به مقصد برسانند.
پس از ۱۵ دقیقه استراحت به حرکت ادامه می دهیم. سربالایی ها را با قدم های کوچک و مارپیچ رفتن می پیماییم. عرق می ریزیم و آب می نوشیم تا دچار کم آبی نشویم. باید کاملا هشیارانه و بدون شتاب رفت.
وقتی که به تخته سنگ های شکسته رسیدیم می توانیم از قله ی هموار پای توچال که درست بالای دشت توچال قرار دارد پای به گردنه بگذاریم یا از کمرکش کوه که پاکوب آن آشکار است طی طریق کنیم. چه از بالای پاکوب و چه از کمرکش کوه برویم تازه خود را بین ایستگاه هفت و قله می یابیم اما به قله نزدیکتریم. آرام آرام از راه پاکوب خود را پس از طی نیم ساعت به گردنه و سرانجام به توچال می رسانیم و اینک توچال محبوب کوهنوردان را در برمی گیریم و زهی ساعت.
ورزان








سلام وقت بخیر
آقای سلیمانی عزیز!
با قلم توانمند شما خواندن گزارشها لذت دو چندان دارد.
سلامت و موفق باشید