خانه » ورزان » خانه » هنر و مهارت » نقاشی » تاریخچه نقاشی » هنر بعد از دهۀ ۶۰

هنر بعد از دهۀ ۶۰

در آغاز دهه ۶۰  هنوز میتوانستیم آثار هنری را متعلق به یکی از این دو حوزه اصلی بدانیم : نقاشی و پیکره تراشی . پیش از آن ، کلاژ های کوبیستی و دیگر تکه چسبانی ها ، اجراهای فتوریست ها و رخداد های دادائیست ها ، شروع به زیر سوال بردن این تقسیم بندی ساده کرده بودند و عکاسی ، ادعای پر قدرتی مبنی بر پذیرفته شدن به عنوان یک رسانه هنری داشت. با این وجود عقیده حاکم هنوز بر آن بود که هنر (تجسمی) لزوما از محصولات تلاش خلاقانه بشر که تحت عنوان نقاشی و پیکره می شناسیم ، تشکیل شده است ، از سال های دهه ۶۰ به بعد بود که قطعیت در این سیستم تقسیم بندی ، به تدریج کم و کمتر شد.

“کلمنت گرین برگ”، تاثیر گذار ترین منتقد هنری ، در نوشته هایش از پیش از جنگ دوم جهانی ، نافذ ترین و مهم ترین روایت از تاریخ هنر مدرن را مطرح کرده بود.بنا بر این روایت ، تمام گام های طی شده از زمان امپرسیونیسم ، کوبیسم ، ماتیس و موندریان تا اکسپرسیونیسم انتزاعی ، همه را میتوان تحولات پی در پی شیوه ها و امکانات درونی خود نقاشی محسوب کرد  ، اما به عقیده او نوعی درک عمیق و انتقادی از کیفیات ضروری نقاشی در مدرنیسم در حال وقوع بود.

از هنرمندان مورد علاقه گرین برگ که به عقیده او هنوز راه هنر مدرن را ادامه میداد ، مجسمه ساز انگلیسی ،آنتونی کارو ، بود. نسل جدید پیکره سازان انگلیسی به همراه کارو ، دغدغه اصلی شان دستیابی به آزادی در استفاده از دامنه وسیعی از متریال ها بود.

یکی دیگر از ویژگیهای با ارزش کارهای کارو که در هنر مینیمال هم عصر او با او هم وجود داشت ،این بود که مجسمه های او مستقیما روی زمین قرار می گرفتند . بنب بر این به جای تعریف یک حوزه زیبایی شناختی مجزا در اطراف خود، در همان فضایی حضور داشتند که مخاطبان در آن بودند.

مینیمال جریانی بود که بیشتر در ارتباط با مجسمه سازی شناخته میشد و میتوان حداقل تا حدودی آن را ادامه همان تلاش ها برای نقاشی با ابزار دیگر دانست.”جاد”در مقاله ای بنام اشیائ خاص نوشت که بیشتر آنچه در هنر امروز خلق میشود را دیگر نه میتوان نقاشی دانست و نه پیکره.مینیمالیست ها در یافته بودند که معنای شئ هنری تا حد زیادی در خارج از خود ، در رابطه اش با محیط اطراف ، نهفته است  و حال کانسپچوالیسم،نقد و تحلیل را به حیطه آفرینش هنر کشاند، چیزی که موضوع را پیچیده تر میکند این است که در این زمان تعدادی از هنر مندان به استفاده از” زبان” به عنوان متریال پرداختند ، از این رو کانسپچوالیسم معمولا به عنوان دوره ای شناخته میشود که هنر در ان واقعیت فیزیکی خود را از دست می دهد.

زمانی تنها تابلوهای نقاشی و مجسمه ها را در نمایشگاه ها میدیدیم ، اما امروزه اسناد و مدارک ، نقشه –عکس ، توضیح برنامه و اطلاعات مختلف ، کار های هنرمندانی مانند داگلاس هیوبلر، رابرت بری، جان بالد ساری، ویکتور برگین، لارنس واینر و جوزف کاسوت ، هر کدام به شیوه های مختلفی نشان دادند که کلمات حاوی کیفیت بنیادینی هستند که توجه  به آن برای هنرمندانی که در هنر های بصری فعالند ، بسیار مناسب به نظر می آید.

art4

واینر در مصاحبه ای در سال ۱۹۶۹ متریال را موضوع آثارش دانست . به گفته واینر “در واقع ممکن است اثر تنها در قالب زبان ارائه شود”: اختیاراتی که به بیننده داده میشود بسیار مهم اند، چراکه” هنر همواره نوعی عرضه است ، هیچ گاه تحمیل یا تکلیف نیست .” در این جا برداشت خوبی نسبت به تلقی هنر به عنوان بیان احساس یا تفکر خاص هنرمند وجود ندارد. در فوریه ۱۹۶۹ ارت مگزین ۴ مصاحبه با لارنس واینر، رابرت بری ، داگلاس هیوبلر . جوزف کاسوت چاپ کرد که توسط آرتور.ر.ز (نام مستعار کاسوت) انجام شده بود.کاسوت در مصاحبه با خودش ، در مورد اینکه هنرمند بودن چه معنایی دارد، میگوید:

“امروزه هنرمند بودن به معنای جستاری در باب ماهیت هنر است. سوال درباره ماهیت هنر است .زمانی که هنرمند ،نقاشی یا مجسمه سازی را می پذیرد ، تمام سنتی که همراه آن است را می پذیرد.”

کاسوت در این گفته متاثر از اد راینهارت بود، هنرمندی از نسل اکسپرسیونیست های انتزاعی که در آن دهه تا زمان مرگش در ۱۹۶۶ ، نقاشی های چهار گوش سیاه رنگ می کشید. راینهارت در جایی گفته بود :” هنر ، هنر است به مثابه هنر ، باقی چیزها هم ، غیر از آن هستند.”

art2

نقد و فعالیت های آموزشی راینهارت پیرامون نقاشی هایش ، زمینه ای را فراهم آورده بود تا نقاشیهایش به بهترین وجه نگریسته و درک شوند و چیزی که کاسوت از او گرفت نیز درست همین شیوه بود.مجموعه کاسوت بنام :”هنر به مثابه ایده ” هم در عنوان و هم  از نظر فرم که بسیار شبیه نقاشی های سیاه راینهارت بود ، بزرگداشت این هنر محسوب میشد. هر اثر ،تعریف یک کلمه از لغت نامه بود( مثلا هنر، ایده ، معنا، هیچ) که بزرگ شده و به رنگ سفید روی زمینه سیاه کپی شده بود. کاسوت اضافه میکند که خود این فتوکپی ها ،هنر محسوب نمیشوند؛ بلکه تفکراتی که ارائه می دهند هنر بودند:” کلمات موجود در آن تعاریف ، اطلاعات هنری را عرضه میکردند”.

تفکر کاسوت درباره کنش متقابل واقعیت ، ذهنیت و ارائه ، به مقدار زیادی وامدار فلسفه لودویگ ویتگنشتاین بود ؛ و اندیشه هایی که او درباره ماهیت تکراری گزاره های ریاضی در “رساله منطقی-فلسفی ” مطرح کرده بود را در مقاله ای بنام “هنر بعد از فلسفه “در ۱۹۶۹ وارد عرصه هنر نمود.در آنجا می نویسد :”یک اثر هنری توضیح واضحات است: نوعی نمایش قصد هنرمند ، یعنی هنرمند با آن اثر میگوید که آن اثر هنری خاص ، همان هنر یا به عبارتی تعریفی از هنر است.”

art3

یک اندیشه مرکزی در رساله ویتگنشتاین این بود که یک گزاره مانند عکسی از جهان است و همین نکته در “عینیت زدایی “هنر  بسیار به کار آمد.هنر خودش بود نه بازنمایی چیزی دیگر.

هنر مفهومی این موضوع را مطرح نمود که با تصاویر هم می توان مانند زبان برخورد کرد.جاد در مقاله” اشیا خاص” تلقی خود را از مجسمه این گونه بیان کرد :” از آنجایی که مجسمه مثل نقاشی فرم مشخصی ندارد، پس میتواند همان چیزی را که اکنون شاهدش هستیم باشد ، به این معنی که اگر تغییر اساسی در آن رخ دهد ، تبدیل به چیزی دیگر میشود، پس به نهایت رسیده است.” یک دهه و نیم بعد در سال ۱۹۷۹، رزالیند کراوس ، منتقد آمریکایی، برای فهم کثرت فرم های هنری اخیر ، استدلال کرد که چون کلمات بهتری وجود ندارد ،هنوز آنها را تحت همان نام مجسمه طبقه بندی می کنیم.

ویدئو ، نام رسانه جدیدی بود که سونی اولین تجهیزات خانگی آن را در اواسط دهه ۶۰ وارد بازار کرد ، از اولین هنر مندانی که از این فناوری در کار خود استفاده کردند ،نام جون پیک، هنرمند کره ای بود.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

*

bigtheme